تبليغاتX
گوناگون
اخبار واطلاعات گوناگون

 

نوشته شده توسط نیلوفر ونیما  در ساعت  | لینک 

 رابطه دلي دو دوست نياز به بيان الفاظ و عبارات ندارد .

پند آموز است ماجراي مردي که زمين را مي کاويد تا ريشه هاي بي ثمر را از اعماق زمين بيرون کشد ، اما ناگاه گنجي بزرگ يافت ؟!


 حاشا که آواز آزادي از پس ميله و زنجير به گوش تواند رسيد و از گلوگاه مرغان اسير .


شما مي توانيد بانگ طبل را مهار کنيد و سيم هاي گيتار را باز کنيد ، ولي کداميک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟

 شايد بتوانيد دست و پاي مرا به غل و زنجير کشيد و يا مرا به زنداني تاريک بيافکنيد ولي افکار مرا که آزاد است نمي توانيد به اسارت در آوريد.

در رنجي که ما مي بريم ، درد نه تنها در زخم هايمان ، که در اعماق دل طبيعت نيز حضور دارد.در تغيير هر فصل ، کوهها ، درختان و رودها ظاهري دگرگونه مي يابند ، همانگونه که آدم در گذر عمر ، با تجربيات و احساساتش تحول مي يابد. در دل هر زمستان ، تپشي از بهار و در پوشش سياه شب، لبخندي از طلوع نمايان است .

نوشته شده توسط نیلوفر ونیما  در ساعت  | لینک 

پوشيده چون جان ميروي اندر ميان جان من
سرو خرامان مني اي رونق بوستان من
هفت اسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرو
چون دلبرانه بگذري در جان سرگردان من
از لطف تو چون جان شوم وز خويشتن پنهان شوم
اي هست تو پنهان شده در هستيه پنهان من
چون ميروي بي جان مرو اي جان جان بي تن مرو
وز چشم من بيرون مشو اي شعله ي  تابان من

 

نوشته شده توسط نیلوفر ونیما  در ساعت  | لینک 

 

نوشته شده توسط نیلوفر ونیما  در ساعت  | لینک 

با من از سبز ترين فصل نجيب
با من از سرخترين غنچه ي عشق
با من از دشت بگو
با من از چشم تو ناز
با من از دست تو گرم
با من از چهچه ها با من از ريزش باران
با من از رويش گلهاي لطيف
با من از باغ بگو
 

نوشته شده توسط نیلوفر ونیما  در ساعت  | لینک 

نوشته شده توسط نیلوفر ونیما  در ساعت  | لینک 

گل من قلبت را به خداوند بسپار


آن همه تلخي وغم اين همه شادي وايمانت را


گاهي از عشق گذر كن ودلت را بسپار به خداوندي كه خوب ميداند سهم تو از دل چيست


گل نازم لحظه ها ميگذرد تند وبي فاصله از هم


مثل آن لحظه كه ديروز شد و مثل آن روز كه انگار گلم هيچ وقت از راه نرسيد


اي ماه قشنگ آن چه در ما جاريست اين همه فاصله نيست


چشمه هاي گرم وصال است و عبور


زندگي ميگذرد تند وآسان و سبك


عاشق هم باشيم عاشق بودن هم عاشق ماندن هم

نوشته شده توسط نیلوفر ونیما  در ساعت  | لینک 

نوشته شده توسط نیلوفر ونیما  در ساعت  | لینک 

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت. عقاب با بقیه ی جوجه ها از تخم بیرون

  آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگی اش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند برای پیدا

  کردن حشرات و کرمها زمین را میکند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا

  پرواز میکرد.

  سالها گذشت و عقاب پیر شد. روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان دید. او با 

  شكوه تمام فقط با یک حرکت بالهای طلاییش، بر خلاف  جریان شدید باد پرواز میکرد . عقاب پیر

  تعجب زده نگاهش کرد و از همسايه اش پرسيد: این کیست؟ همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب

  است ، سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.

  عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مُرد زیرا فکر میکرد یک مرغ است.

 

  *****************************************************

    نتيجه اخلاقي :  یادمون نره که کی هستیم و چه استعداد هايي داريم

نوشته شده توسط نیلوفر ونیما  در ساعت  | لینک 

يك روز پسر بچه اي به اشپز خانه رفت وهنگامي كه مادرش مشغول اماده كردن شام بود ورقي را به

 دست او داد. مادر دستهايش را با پيش بندش خشك كرد و شروع به خواندن نوشته اي كرد كه پسرش

 به او داده بود:

 زدن چمن ها :  5هزار تومان

 تميز كردن اتاقم در اين هفته: هزارتومان

 خريد كردن:50 تومان       

 نگهداري از برادر كوچكم: 25تومان

 بيرون بردن زباله ها:هزار تومان

 گرفتن نمرات بالا: 5هزار تومان

 تميز كردن حياط و جمع كردن برگها: 2هزار تومان

 جمع كل: 14هزارو 75تومان

 

 مادر به پسر كه انجا ايستاده بود و اطمينان داشت مادر همه چيز را با اين نوشته به ياد اورده است،

 نگاهي كرد و قلمي برداشت و ورق را برگرداند و پشت ان نوشت:

 نه ماه بارداري: مجاني

 تمام شبهايي كه بالاي سرت بيدار بودم و پرستاريت را مي كردم و برايت دعا مي خواندم: مجاني

 سختي كه سالها به من دادي و اشكهايي كه برايت در طول اين سالها ريخته ام: مجاني

 تمام شبهايي كه با دلهره و نگراني براي ايندۀ تو گذرانده ام: مجاني

 غذا، لباس، اسباب بازيها وحتي پاك كردن دماغت: مجاني

 پسرم وقتي جمع كل را حساب كني قيمت عشق من به دست مي ايد: مجاني

 

 وقتي پسر نوشتۀ مادرش را خواند اشك در چشمانش جمع شد، به مادر نگاه كرد و گفت: خيلي دوستت

  دارم. مادر قلم را برداشت و با خط درشت روي همان ورق نوشت: " تسويه حساب شد"

 

  

 

 ***************************************************

  نتيجه اخلاقي: تا زماني كه پدر يا مادر نشديد هرگز متوجه ارزش پدرو مادرتون نمي شيد. هميشه

  بخشنده باشيد و انتظاري از بقيه نداشته باشيد. نسبت به پدر و مادرتون بيشتر بخشنده باشيد و

  بدونيد چيزهاي ديگه اي به غير از پول هم هست كه میتونید در اختيارشون بذاريد.

  اگه مادرتون زنده است و نزديك شما زندگي مي كنه او را ببوسيد و دوست داشتنتون رو بهش ثابت

  كنيد. اگه از شما دوره بهش تلفن بزنيد و يا بريد پيشش و اگه از دنيا رفته براش طلب امرزش كنيد.

نوشته شده توسط نیلوفر ونیما  در ساعت  | لینک